ستاره هاي آسمون رو مي شمارم ...
1 ، 2 ، 3 .......
چه موقع به تو ميرسم !
چه موقع حق دارم با تو باشم ...
تا چه شما ره اي از ستاره هاي آسمون ...
اصلا حقي دارم ؟ !
تا چه موقع بايد بغضم و با خودم داشته باشم ...
تا چه موقع قايم موشک ! (باشک ) بازي کنيم ...
ثانيه ها آدم رو به سمت نابودي سوق ميده ..
با چشم هاي باز و دست هاي بسته ..
حالا ديگه دست هاي همديگه رو هم نمي تونيم بگيريم ...
حالا ديگه نمي تونيم با هم بخنديم و بغض کنيم .. دعوا کنيم و بازي کنيم !
نمي تونيم توي چشم هاي هم زل بزنيم ...
نمي زارن به هم بگيم دوست دارم ...
اما ...
دوستت دارم و همين !
...................................................
آري روزهاي با هم نبودن همان لحظه هاي کاغذيست !
..................................................
ثانيه برابر با يک سال ... و چشماني منتظر براي رسيدن به فردا ...
شايد فردا روز ديگري باشد !
.... شايد فردا روز ديگري باشد اما ....
ا مروز و فردا قلبم براي تو مي تپد ...
براي تويي که هميشه با مني ...
...............................................
+
نوشته شده در ساعت توسط اشکان