مثل هر شب خواب دیده بود ..
جلوی آینه رفت و به چشماش نگاه کرد ..
خسته شده بود از بس که فقط خوابش رو میدید ..
باید یه فکری به حال دوری میکرد ..
می خواست همه این اتفاق ها رو توی واقعیت و بیداری ببینه ..
واقعیتی که کم اتفاق میفتاد ..
باید یه فکری کرد ....
...........................................
چهار شنبه سوری نزدیکه !
همدان چه حالی میده !!
مثل پارسال ..
حالا چشمهام رو میبندم .. این دفعه واقعیه
اما دوباره می خوام ببینمت .. بعد از ۲ ماه ....
دیگه نمی خوام دور باشیم از هم ...
نمی خوام ..
سرش روی بدنش مثل یه وزنه یه تنی بود ..
دوباره به بن بست ختم شده بود ..
اما این راه رو من اومده بودم قبلنا بن بست نبود ..
باورش نمی شد کاخ آرزو هاش این جوری روی سرش خراب بشه ..
اما فقط یه راه جلوش گذاشته شد ..
تنهایی ...
نگاه های تحقیر آمیز و پوز خند های افرادی که اون رو میشناختن در انتظارش بود ...
دوباره خورد شد اما چاره ای جز قبولی شکست برای دومین بار رو نداشت ..
اما این بار فقط از درون خورد شد و صورتش رو با سیلی سرخ نگه داشت !
اشکاش رو شبونه واسه خودش نگه می داره ...شاید یه روزی خدایی هم برای اون به وجود بیاد !
وقتی تحقیر شدن تنها اشاره ای که میشه اینه : عاقبت عاشقی ...
پایان ...